بیژن و گرازان

بیژن و گرازان

بیژن پسر گیو از پهلوانان نامدار شاهنامه بود. او پسر جوان و ماجراجوی گیو بود.

در شاهنامه بیژن که تنها فرزند گیو در چشم پدر  عزیزه و غالباً از سوی پدر به خاطر خیره‌سری‌ها و جوانی‌کردن مورد ملامت قرار می‌گیره.

داستان مقدمه‌ای نسبتاً طولانی داره و با توصیف شبی تیره آغاز می‌شه. توصیف فردوسی از این شب تیره بسیار معروفه.

مطلع آن چنین است:

شبی چون شَبَه روی شسته به قیر نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر
بیژن

بیژن و گرازان دشت ارمانیان

خلاصه داستان

شاعر که در این شب تیره خوابش نمی‌بره از مهربان یار (جفت) خودش می‌خواد که براش چنگ بنوازه. و به شاعر پیشنهاد می‌کنه که براش داستانی از دفتر پهلوی بخونه و فردوسی اون را به نظم درآورد و شاعر قبول می‌کند.

فردوسی سپس به نقل داستان می‌پردازد:

در گاه پادشاهی کی‌خسرو روزی در مجلس بزمی به شاه خبر می‌رسه که اِرمانیان (= اهل ارمان ولایتی در نزدیکی مرز توران) دچار مشکل بزرگی شدن و اون اینه که شمار بسیار زیادی گراز پیل‌دندان و کوه‌پیکر به مزارع و کشتزارهاشون هجوم آورده و اونجا را تباه ساختن و از ارمانیان کسی نتونسته که  راه چارهٔ ایشان کند.

خسرو از شنیدن این خبر افسرده‌خاطر گشت  و پهلوانی طلبید که بره و کار گرازان رو یکسره کنه و مال و خواستهٔ بسیاری به عنوان پاداش دریافت کنه.

هیچ‌کس جز بیژن پسر گیو داوطلب نمی‌شه. اما بیژن در مجلس با اعتراض پدرش روبرو می‌شه که او را جوان و بی‌تجربه می‌دونه و معتقده که به تنها نمی‌تونه به اونجا بره .

پس تصمیم می‌گیرن که گرگین پسر میلاد که پهلوانی مسن‌تر و باتجربه‌تره بیژن را تا شهر ارمان همراهی کنه.

سرانجام دو پهلوان به ارمان می‌رسن و در دشت با گرازان روبرو می‌شن.

بیژن به گرگین نهیب می‌زنه که برن و کار گرازان رو یکسره کنن اما گرگین با دیدن شمار زیاد گرازان و جثهٔ بزرگ و خوی درنده شون  از این کار سر باز می‌زنه و به بیژن می‌گه که «تو داوطلب این کار شدی و خسرو هم به تو پاداش میده».

بیژن از این سخن برآشفته میشه و  به تنهایی به جنگ گرازان می‌ره و ازشون بسیار کشت و دشت رو از وجودشان پاک می‌کنه.

بیژن

بیژن و گرازان دشت ارمانیان

حسادت گرگین به بیژن

گرگین با دیدن دلاوری بیژن خودش را خوار دید و بر او حسد برد و اهریمن بر روانش چیره شد. پس در صدد برامد که دامی برای بیژن پهن کنه.

پس به او می‌گه که بارها به این خطه برای شکار اومده و در این هنگام از سال در آنسوی مرز در توران به فاصلهٔ دو روز راه جشنگاهی هست همچون بهشت پر از پری‌چهرگان و منیژه دخت افراسیاب که در زیبایی کم‌نظیره در بین اونهاست. چه خوبه که آن‌به اونجا بریم و پری‌چهرگانی  به ایران نزد خسرو ببریم  و عزیز شیم. بیژن جوان از این ایده خیلی خوشش اومد و به گرگین گفت من پیش از تو حرکت میکنم.

بیژن و گرازان دشت ارمانیان

بیژن و شکار خوک

این داستان رو میتونین از لینک زیر و با صدای مریم بشنوین:

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *