حکایتی از گلستان سعدی

امروز میخوام داستان کوتاهی از گلستان سعدی رو براتون بگم . سعدی گفته که :

مهمان پیری شدم در دیاری بکر که مال فراوان داشت و فرزندی خوبروی.

شبی حکایت کرد که مرا به عمر خویش به جز این فرزند نبوده.

درختی در این وادی زیارتگاهست که مردمان برای حاجت خواستن به آنجا روند، شب های دراز در آن پای درخت به حق نالیده ام تا مرا این فرزند بخشیده.

شنیدم که پسر با نارفیقان همی گفت : چه بودی اگر من آن درخت بدانستمی کجاست تا دعا کردمی و پدرم بمردی.

خواجه شادی کنان که پسرم عاقل است و پسر طعنه زنان که پدرم فرتوت.

درخت حاجت دهنده

درخت حاجت دهنده

این داستان رو میتونین از لینک زیر و با صدای مریم بشنوین:

 

 

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *