ازدواج سه پسر فریدون با دختران شاه یمن

وقتی فریدون پنجاه‌ ساله شد سه فرزند داشت که دونفر  آن‌ها از شهرناز و یکی از ارنواز بود.فریدون یکی از بزرگان را که جندل نام داشت پیش خواند و

گفت سه دختر که شایسته فرزندان من باشند پیدا کن . سه خواهر زیبارو از نژاد شاهان که هر سه یک‌شکل و یک قیافه و قابل‌ شناسایی از هم نباشند.

فریدون

جندل به تحقیق پرداخت و بسیار گشت تا به پادشاه یمن رسید. او سه دختر داشت با همان نشانی‌ها که فریدون خواسته بود. پس به نزد او رفت و پس از ثنا و ستایش از دخترانش خواستگاری کرد. پادشاه یمن ناراحت شد و با خود گفت : من نباید فوری جواب دهم . این دختران از رازهای من آگاهند و از نیک و بد من باخبرند پس به مشورت با نزدیکانش پرداخت و گفت:اگر قبول کنم آن‌وقت دلم رضا نیست و نگرانم اگر نپذیرم ممکن است فریدون بر من خشم گیرد پس چه باید کرد؟

مشاوران گفتند نباید تو از هر بادی از جا بجنبی و ما غلام حلقه‌به‌گوش فریدون نیستیم و از او نمی‌ترسیم . اگر می‌خواهی قبول کن وگرنه ردش کن و چیزهایی بخواه که نتواند برآورد.

شاه یمن به جندل گفت : اگر فریدون چنین می‌خواهد من حرفی ندارم ولی باید سه پسر او را ببینم و سپس دخترانم را به ایشان سپارم.

سلم تور ایرج

پسران فریدون

جندل تخت ببوسید و به‌سوی فریدون بازگشت و ماجرا را گفت. فریدون پسران را فراخواند و موضوع را در میان گذاشت و گفت : باید به نزد او بروید و خود را خوب نشان دهید. پس پندهایم را بشنوید چون شاه یمن ژرف‌اندیش است و گنج و سپاهیان بسیار دارد شما نباید خود را زبون نشان دهید. او در روز اول بزمی می‌سازد و شما را مهمان می‌کند و دختران را که مثل یکدیگرند می‌آورد . دختر کوچک جلوی همه است و بزرگ‌تر آخر ایستاده و میانی هم وسط است . دختر کوچک‌تر را پیش پسر بزرگ‌تر می‌نشاند و دختر بزرگ‌تر را پیش پسر کوچک‌تر و وسطی هم پیش پسر میانی است. بعد شاه یمن می‌پرسد که کدام‌یک از اینها بزرگ‌تر و کدام‌یک کوچک‌ترند ؟ شما بگویید :آن برترین کوچک‌تر است و شایسته نیست پیش پسر بزرگ‌تر نشیند و وسطی هم در میان است .

پسران سخنان فریدون را شنیدند و به نزد شاه یمن رفتند . پادشاه یمن به گرمی از آنان استقبال کرد و درست همان‌طور که فریدون گفته بود دختران را نزد آن‌ها آورد و از آن‌ها پرسید کدام بزرگ‌تر و کدام کوچک‌ترند ؟ پاسخ دادند.

شاه یمن متعجب شد ولی چاره‌ای نداشت و پذیرفت. جشنی گرفتند و زیر درخت گل جایشان را پهن کرد .اما بعد به فکر حیله افتاد . جادویی کرد که سرما و باد گزنده‌ای به وجود آمد تا بدین‌سان آن‌ها را بکشد.

پسران فریدون از سرما از خواب پریدند ولی به خاطر فر ایزدی و عقل و مردانگی که داشتند جادو و سرما در آن‌ها اثر نکرد. وقتی خورشید سر زد شاه نزدشان آمد و آن‌ها را زنده یافت و فهمید که جادو و افسون به کار نمی‌آید پس در گنج‌ها گشود و بزرگان را دعوت کرد و دخترانش را به پسران فریدون سپرد و با خود گفت: از فریدون به من بدی نرسید . بدی از خودم بود که هر سه فرزندم دختر شدند و پسر ندارم . کسی که دختر ندارد خوش‌شانس است . پس نزد موبدان رفت و گفت ماه باید با شاه جفت شود. بار دخترانش را بست و آن‌ها را با مال و خواسته زیاد فرستاد.

فریدون نام زن سلم را آرزو زن تور را آزاده و زن ایرج را سهی خواند .

http://داستان صوتی

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *