قصه تاریخی گل بومادران

مادری که گل داد و بومادران شد

 

مادر دختری، چوپان بود. روزها دختر کوچک را به پشت‌اش می‌بست و دنبال گوسفندها به دشت و کوه می‌رفت.

یک روز گرگ به گوسفندان حمله می‌کنه و یکی از بره‌ها را با خودش می‌بره.

بومادران

زن چوپان

چوپان دختر کوچک‌اش را از پشتش باز کرد ، روی سنگی می‌گذاره و با چوب‌دستی دنبال گرگ می‌دوه. او تا اونجا از کوه بالا می‌ره که گم می‌شه. کسی دیگه مادر چوپان را نمیبینه.

دختر کوچک و چوپان‌های دیگه پیدا می‌کنن. و دخترک بزرگ می‌شه، در کوه و دشت به دنبال مادر می‌گرده تا اثری از او پیدا کنه. گل‌هایی ریز و زرد می‌بینه که از جای پاهای مادر روییدن؛ آنها را می‌چینه و بو میکنه.

گل بومادران

داستان گل بومادران

گل‌ها بوی مادرش رو می‌دن. دل‌اش رو به بوی مادر خوش می‌کنه. اونها رو می‌چینه و خشک می‌کنه، سپس به بازار می‌بره و به عطارها می‌فروشه. عطارها آنها را به بیماران می‌دن، بیماران از اون می‌خورن و خوب می‌شن.

عطاری روزی از او می‌پرسه:

«دختر جان! اسم این گل‌ها چیست؟» دختر بی‌‌ اونکه  فکر کنه ، می‌گه : «گل بومادران»!

 

این روایت هوشنگ مرادی کرمانی از یک گیاه محبوب و متداول دارویی با نام زیبای بومادران بود که در کتاب «نه‌ تر و نه خشک» آورده شده.

 

 

داستان گل بومادران

گل بومادران

 

این داستان رو می تونید در اینستاگرام من بشنوین

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *